۰

اطلاعیه ها

باز از بادهء گلگون محرم مستم/باز هستی من دلشده رفت از دستم

۱۳۹۵-۰۷-۱۰ در ۱۶:۰۸ توسط

باز از بادهء گلگون محرم مستم

باز هستی من دلشده رفت از دستم

باز با سلسلهء اشک به حق پیوستم

باز با چشم پر از خون تو پیمان بستم

نرود تا به ابد کرب و بلا از یادم

چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم

کربلا آینه در آینه لیلا پیداست

در کف دست علمدار تو دریا پیداست

پرده در پرده همه عالم بالا پیداست

بین گودال گل عرش معلی  پیداست

مستم از باده و پیمانه بین الحرمین

مست اجلال ابالفضلم(ع) و اکرام حسین(ع)

مدتی رفت و نیامد گل لا حول ولا….

ذوالجناح آمد و شد آتش دیگر برپا

آسمان ها و زمین سوخت از این طرفه ندا

که بگو: هل سقی ام قتل عطشانا

حرمی سوخته دل ،سوخته جان ، سوخته بال

پر کشیدند همه سینه زنان تا گودال

آسمان در هیجان از غضب زینب(س) بود

لرزه برعرش حق از تاب و تب زینب(س) بود

نام زیبای برادر به لب زینب(س) بود

نام او ذکر همه روز و شب زینب(س) بود

تا شود عازم دیدار برادر به ادب

بود یک شاخه گل یاس به دست زینب

آنکه دارد نفسش عطر مسیحا این است

جویباری که شده وصل به دریا این است

مست و مجنون شده اکبر لیلا این است

آنکه دل می برد از زینب(س) و زهرا(س)این است

جان شیرین حسن(ع) ،هستی و جانان حسین(ع)

این ذبیح حسنین است به دامان حسین

قره العین همه آل عبا عبدالله

علم آخر اعلام هدی عبدالله

آخرین کشتهء میدان بلا عبدالله

آنکه شد حسن ختام شهدا عبدالله

نور چشمان یل صف شکن صفین است

آنکه دل می برد از عالم بالا این است

یازده ساله ولی صولت حیدر(ع) دارد

شیر سرخی که به دل داغ برادر دارد

بین عشاق حسینی سر دیگر دارد

آمده تا که عمو را ز زمین بر دارد

از همان دم که حسین(ع) از سر زین افتاده ست

باز انگار که زهرا(س) به زمین افتاده ست

باز انگار علی(ع) بی کس و زهرا(س) تنهاهست

باز انگار که در کوچه هیاهو برپاست

باز انگار که بر خاک نگینی پیداست

باز انگار حسن(ع) شاهد این بزم عزاست

باز انگار که زهرا(س)ست کمک می خواهد

نعره کیست که تاوان فدک می خواهد

ناگهان دید سواری به شعف می آید

بین تشویق عدو با کف و دف می آید

نعره کش ، عربده جو، تیغ به کف می آید

پی راس پسر شاه نجف می آید

گفت از جان عمو دفع خطر خواهم کرد

پیش شمشیر عدو دست سپر خواهم کرد

دست و پا چون که در آغوش عمویش می زد

دست بیدادگری سنگ به سویش می زد

دیگری تیغ به کف چنگ به مویش می زد

چون که از دامن مولا سر او را بردند

اسب ها تا به کجا پیکر او را بردند

سعید حدادیان

 

 

برچسب‌ها, ,

پاسخ دهید